گوناگون

تماشای این سه مستند، نگاهتان به دنیا را تغییر می‌دهد

تماشای این سه مستند، نگاهتان به دنیا را تغییر می‌دهد

سه مستند شاخص و تماشایی این ماه از دل گفت‌وگوی خلاقانه میان فیلم‌سازان و هنرمندان بزرگ شکل گرفته‌اند و هرکدام دریچه‌ای متفاوت به جهان هنر، سینما و فرایند آفرینش می‌گشایند.

به گزارش پارسینه  به نقل از نیویورک تایمز،در منتخب‌های این ماه، با سه فیلم مستند روبه‌رو هستیم که هرکدام حاصل گفت‌وگوی یک هنرمند با هنرمندی دیگر هستند.

 در انتخاب‌های این ماه، با سه فیلم مستند روبه‌رو هستیم که هرکدام حاصل گفت‌وگوی یک هنرمند با هنرمندی دیگرند: سیدنی پولاک درباره فرانک گهری، راب راینر درباره آلبرت بروکس و مایک فیگیس درباره فرانسیس فورد کاپولا.

گسترش چشمگیر مستندها در پلتفرم‌های استریم، انتخاب آنچه ارزش تماشا دارد را دشوارتر از همیشه کرده است. انتخاب‌های این ماه، بیش از هر چیز، درباره فرایند خلاقیت، شک و تردید هنری و نسبت میان هنر، زندگی و زمان هستند.

«طراحی‌هایی از فرانک گهری» (Sketches of Frank Gehry – 2006)

سخت است به یکی از ساختمان‌های طراحی‌شده توسط معمار نامدار، فرانک گهری، نگاه کنید و دست‌کم از دو چیز شگفت‌زده نشوید. نخست، خلاقیت افسارگسیخته و فرم‌های موج‌دار و نامتقارن او که مرزهای معماری متعارف را جابه‌جا کرده‌اند. دوم، این واقعیت ساده اما حیرت‌انگیز که این سازه‌های به‌ظاهر ناممکن، همچنان استوار و پابرجا ایستاده‌اند. اد روشا، هنرمند برجسته، در این مستند می‌گوید: «او آزادیِ بی‌قیدوبند هنر را با چیزی کاملاً سخت‌گیرانه و بی‌رحم ترکیب می‌کند؛ یعنی قوانین فیزیک.» و با لحنی طنزآمیز اضافه می‌کند: «تا جایی که می‌دانم، همه ساختمان‌هایش هنوز سر پا هستند.»

دو دهه پیش از آن‌که فرانک گهری در ۹۶سالگی درگذرد، او در سال ۲۰۰۶ مقابل دوربین دوست قدیمی‌اش، سیدنی پولاک، نشست تا پرتره‌ای مستند از زندگی و ذهنیت هنری‌اش ثبت شود. پولاک که خود فیلم‌سازی صاحب‌سبک با دغدغه‌های هنری جدی بود و در سال ۲۰۰۸ درگذشت، در این فیلم بیش از آن‌که مصاحبه‌گر باشد، هم‌سخن و هم‌مسیر گهری است. گفت‌وگوهای این دو، حول آنچه گهری «دادوستد» در فرایند خلاقه می‌نامد، شکل می‌گیرد.

گهری توضیح می‌دهد که همواره به‌طور هم‌زمان در دو یا سه مقیاس مختلف کار می‌کند؛ روشی که به او کمک می‌کند تمرکزش بر خودِ ساختمان نهایی باقی بماند، نه صرفاً بر ماکت، چرا که ماکت می‌تواند به‌سادگی به «جواهر»ی زیبا اما گمراه‌کننده تبدیل شود. او در جایی دیگر می‌گوید: «اگر همه‌چیز خیلی راحت پیش برود، یک جای کار ایراد دارد.» از نظر او، ایده‌ای که بیش از حد ساده باشد، یا کلیشه است یا چیزی که پیش‌تر انجام داده.

پولاک با ظرافت، در برابر خودکم‌بینی گهری مقاومت می‌کند. زمانی که معمار می‌گوید آرزو داشته نقاش باشد اما هرگز نتوانسته به سطحی «نقاشانه» دست پیدا کند، پولاک با مونتاژی از بازی نور بر سطوح ساختمان‌های گهری پاسخ می‌دهد؛ تصاویری که خود به‌تنهایی نوعی نقاشی در مقیاس شهری به نظر می‌رسند.

در فیلم، هال فاستر، منتقد هنری، به‌عنوان صدای تردید و شک وارد می‌شود. او معتقد است موزه گوگنهایم بیلبائو در اسپانیا بیش از آن‌که ظرفی برای هنر باشد، به یک نمایش خیره‌کننده تبدیل شده که خودِ آثار هنری را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. در مقابل، جولیان شنابل، هنرمند، استدلالی کاملاً متفاوت مطرح می‌کند: اگر هنری بتواند این‌گونه تحت‌الشعاع قرار گیرد، شاید از ابتدا آن‌قدرها هم قوی نبوده است.

با در نظر گرفتن درگذشت گهری، یکی از تأثیرگذارترین لحظات فیلم، صحنه‌ای است که او از ساختمان بانک DZ در برلین بازدید می‌کند؛ پروژه‌ای که در سال ۲۰۰۱ تکمیل شده بود. گهری می‌داند که فرصت چندانی برای تماشای اثرش نخواهد داشت. او می‌گوید: «قرار نیست اینجا زندگی کنم یا بمانم. امروز فقط می‌بینمش و می‌روم. شاید در طول زندگی‌ام سه یا چهار بار دیگر هم ببینمش.» این جمله، یادآوری تلخی است از گذرا بودن حضور خالق در برابر ماندگاری اثر.

«آلبرت بروکس: دفاع از زندگی من» (Albert Brooks: Defending My Life – 2023)

این مستند که توسط راب راینر ساخته شده، پرتره‌ای صمیمی و در عین حال بی‌پرده از یکی از خاص‌ترین چهره‌های کمدی آمریکا ارائه می‌دهد. راینر به یاد می‌آورد که بروکسِ نوجوان آن‌قدر دست‌وپاچلفتی بوده که نام کارل راینر را پیش بکشد، بی‌آن‌که بداند در حال صحبت با پسر اوست. با این حال، حتی در ۱۶سالگی، آلبرت بروکس توانسته بود پدر راب و مل بروکس را بخنداند. به گفته راب راینر، او از همان ابتدا یک نابغه بود.

با توجه به این‌که سوژه فیلم آلبرت بروکس است (با نام اصلی آلبرت اینشتین)، «دفاع از زندگی من» طبیعتاً بسیار خنده‌دار است؛ و البته، همان‌قدر هم گاه ناراحت‌کننده. بروکس از پدرش، هری اینشتین، کمدینی که برنامه رادیویی «Meet Me at Parky’s» را اجرا می‌کرد، می‌گوید؛ مردی که در سال ۱۹۵۸ پس از اجرای برنامه‌ای در ضیافت باشگاه فرایرز، روی صحنه جان باخت. رابطه پرتنش او با مادرش، زنی که برای بزرگ کردن خانواده، حرفه خوانندگی‌اش را کنار گذاشت، بعدها الهام‌بخش فیلم «مادر» (۱۹۹۶) شد.

فیلم مروری دارد بر لحظات شاخص کارنامه بروکس؛ از آثار مشهورش مانند فیلم‌های کوتاه برای «Saturday Night Live» (از جمله ویدئویی که در آن جراحی قلب باز را امتحان می‌کند) تا تصاویر کمتر دیده‌شده، مانند فیلم‌های هشت‌میلی‌متری غیررسمی ساخته استیون اسپیلبرگ در اوایل دهه ۱۹۷۰. اسپیلبرگ، شیوه مصاحبه‌های خیابانی بروکس را با روش ساشا بارون کوهن مقایسه می‌کند.

بروکس با فیلم «زندگی واقعی» به کارگردانی فیلم بلند روی آورد؛ اثری که به شوخی به راینر یادآوری می‌کند پیش از «This Is Spinal Tap» به‌عنوان یک موکومنتری پیشگام ساخته شده بود. او می‌گوید «عاشقانه مدرن» فیلمی بود که در آن از این‌که «کاملاً شبیه یک روان‌پریش» به نظر برسد، نترسید و همین فیلم باعث شد تماس تلفنی تحسین‌آمیزی از استنلی کوبریک دریافت کند. «الهه» نیز پس از ازدواج و تغییر نگاهش به زندگی ساخته شد.

اما قلب واقعی مستند، گفت‌وگوهای ساده و صمیمی بروکس و راینر در یک رستوران است؛ گفت‌وگوهایی میان دو دوست با دهه‌ها خاطره مشترک و درکی عمیق از ذهن یکدیگر. این فیلم ادای دینی صادقانه و لذت‌بخش است که تماشایش حتی امروز هم تازگی دارد.

«مگاداک» (Megadoc – 2025)

آیا برای یک پرتره دیگر از هنرمندان درباره هنرمندان آماده‌اید؟ زمانی که فرانسیس فورد کاپولا سرانجام توانست پروژه رؤیایی‌اش، «مگالوپولیس»، را بسازد، مایک فیگیس، فیلم‌ساز «Leaving Las Vegas»، او را همراهی کرد. حاصل، مستندی بی‌پرده و غیرمعمول از پشت‌صحنه تولید این فیلم است. فیگیس مرحله پس‌تولید را نشان نمی‌دهد و آشوب احتمالی اتاق تدوین را به تخیل تماشاگر واگذار می‌کند.

فیگیس در آغاز می‌گوید تماشای کار یک کارگردان توسط کارگردانی دیگر، امری نادر است و میان میل او به مشاهده و ترس از دخالت، تنشی دائمی وجود دارد. برخی از بازیگران با حضور او راحت‌ترند و برخی نه. تنش اصلی اما میان «مگالوپولیس»ی است که دهه‌ها در ذهن کاپولا وجود داشته و نسخه‌ای که او تلاش می‌کند در صحنه فیلم‌برداری پیدا کند.

کاپولا بازیگران را وارد بازی‌هایی می‌کند که فیگیس آن‌ها را شبیه تئاتر تجربی می‌داند. با آغاز فیلم‌برداری، مشخص نیست او تا چه اندازه به یک نقشه از پیش تعیین‌شده پایبند است؛ ابهامی که به نظر می‌رسد خودِ کاپولا از حفظ آن لذت می‌برد. یکی از تهیه‌کنندگان، مایکل بدِرمن، اعتراف می‌کند که این پروژه فاقد هرگونه «تور ایمنی» است؛ کسی که بتواند بگوید «نه». جرج لوکاس، کاپولا را «کسی که از صخره می‌پرد» توصیف می‌کند، نه فیلم‌سازی محتاط و حسابگر.

فیگیس که صادقانه می‌گوید از آشوب تولید یک فیلم سود مستندسازانه می‌برد («هر بار اتفاق منفی می‌افتد، فکر می‌کنم: عالی است، به درد مستند می‌خورد»)، شاهد درام‌های متعددی است؛ از اخراج ناظر جلوه‌های ویژه و کناره‌گیری نخستین طراح صحنه گرفته تا تنش میان کاپولا و شایا لباف، که ظاهراً بر سر ماهیت خودِ سینما اختلاف نظر دارند. آیا آنچه روی پرده می‌بینیم واقعیت است یا صرفاً، به قول کاپولا، «چراغ‌هایی که سوسو می‌زنند»؟

این فرایند پرآشوب و مارپیچ‌وار، به شکلی عجیب الهام‌بخش است؛ هرچند، درست مانند خودِ «مگالوپولیس»، ممکن است پس از پایان مستند، کمی سردرگم بمانید و دقیقاً ندانید چه چیزی را تماشا کرده‌اید.

ارسال نظر

نمای روز

داغ

صفحه خبر - وب گردی

آخرین اخبار